اسطوره و شعر

باز هم شعر

باز هم شعر

بر سکوی سرد ایستاد

و دامنهء کوه را مرور می کرد

چیزی را جا گذاشته بود

پشت کوه

یا پشت خاطرهء مدور

که از بس خود را دور زده بود

می خواست از دایره خلاص شود

 

دایره دریا بود

یا دریا دایره ای محاط

در موسیقی گرم صبحگاه

که از زبان تو سخن می گفت

و بوی تو را داشت

 

دریا تو بودی

کسی نبود دایره را دور بزند

و موسیقی خفته زیر دانه های شن را بشنود

کسی نبود دریا را دور بزند

و به حرف آخر برسد

یا به حرف اول

 

حرف اول و آخر تو بودی

خفته زیر سکوی سرد

و کسی نمی دید

نه می شنید

نه می خواند

امواج را حرف به حرف

دانه به دانه

+   علی ; ۱٠:٥٦ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٦/۱/٥

design by macromediax ; Powered by PersianBlog.ir
/div