اسطوره و شعر

گل بر گستره تیره ماه

 

 

گل بر گسترهء تیرهء ماه

ابوالقاسم اسماعیل پور

 

نقاشی حرف نیست، حرکت است به ناکجا، حرکت از فرش به عرش، ریاضت است، سوختن است و کوفتن مدام بر سندان تجربه.  نگارگر ریاضت کش از پیچ و خم آزمون های سهمگین می گذرد، چون نوآیینی در گذرگاه تشرف. اگر شاعر پر توان قرن، کاخی از واژه ها بنا می کند، نقاش عرصهء هنر راستین، کوشکی از نور و رنگ و خط بر می آورد با ساکنان اسطوره وش که فقط در لایه های زیرین خیال، رویا و کهن الگوی او و اقلیمش نهان است و هنرمند آن را بر می کشد و عیان می سازد.

نصرالهی از آزمون های دشخوار گذشته است. اگر او فراز و نشیب های دشوار را – که لازمهء گذر هر هنرمندی از عقبه هاست –  پشت سر نهاده، پس اکنون تازه زبان باز کرده و با زبان شگفت اسطوره و راز می تواند حرکت کند ( نه این که حرف بزند).

گل های صورتی وارونه زیر گسترهء تیره و ظلمانی ماه، ریشه در آسمان اما نه این ماه نورانی است، نه آسمان آبی. از زمین رمیده است گل. زمین ظلمانی چه سپید است و در محدودهء خط و مربع چرخان گیر کرده است. همه چیز وارونه است. اگر نقش به اسطوره بدل شود، کار خیلی ساده می شود. ساده تر از زلالی آب. همهء عظمت کیهان در تو جمع می شود تا از ناخودآگاهت سرریز شود. تازه این هم زیاد است. نصرالهی دیگر به نقش پردازی نیازی ندارد. اگر این کار را بکند – که گاه می کند- ضعف اوست. چون سال هاست  که تا حدی نقش بازی و مهم تر از همه نمایش بازی را – که کار بیشتر هنرسازان این مرز و بوم است - کنار گذاشته است.

نصرالهی دیگر کافی است فقط خط بکشد و چند تکه رنگ خام کنارش بگذارد. چون لحظه لحظهء زندگی را با همهء تلخی ها و شیرینی هایش چو نوشابی گوارا و تلخ سر کشیده و دیگر رمق تصویر سازی و تصویر بازی را ندارد. تصویر در ناخود آگاه او به اسطورهء ناب بدل شده و می تواند در لحطه ای آب را به آسمان و گل را به ماه و مربع را به یک دهکدهء جهانی بدل کند.

تابلوی برگزیده را می توان "عروج و هبوط" نامید. هرچند از انسان در آن خبری نیست. انسان در زمین، گل و سبزه حل شده و زیر ماه سیاه (شاید سیاهچالهء ناخود آگاه آدمی ) محو گردیده است. آری چند خط ساده، مشتی نور سفید و چند تکه رنگ روح نواز – یا خراشندهء روح – کافی است که از نصرالهی هنرمند اسطوره پرداز و اسطوره ساز بسازد. رسیدن به این سادگی چند دهه سخت کوشی و ذهن فعال و قلبی زلال و ناب می طلبد که در کمتر نگارگری می توان سراغ گرفت.

نگارگران اسطوره های باستانی نیز در طلب نام و نمایش نبودند. چه کسی نگاره های جاودانهء غارهای آلتامیرا و لاسکو را آفریده؟ اما آشکار است که در پس آن نگاره های اسطوره وش، جان های عزیزی خفته است که تمام همت شان، درک و لمس آفتاب و آتش و سرما و یخبندان و لمش یک زندگی  ساده و ناب بوده است. زیستن و لحظات بی بدیل را لمس کردن .

نصرالهی هر شیئ را می تواند به اسطوره بدل کند یا هر اسطوره ای را می تواند به را حتی به شیئ تبدیل کند. چنان که در تابلوی "عروج و هبوط" گل صورتی را به اسطوره بدل کرده است. گل صورتی باژگونه ، ریشه در آسمان تیره ، بر گسترهء ظلمانی. نه دیگر از نور خبری نیست در آسمان. ماه خود اسطورهء دیگری است. نورش را زمین بلعیده چون زمین نورانی است برعکس ماه. ماه خود اسطوره ای است که به شیئ تبدیل شده و زمین، این شیئ بی جان ، خاکی، سفلی  و پست، خود شیئی بزرگ است که به اسطوره بدل گردیده و سبزینه اش به آسمان پرواز کرده است.

از انسجام "عروج و هبوط" همین کافی است که تا حدی به تکنیک اثر اشاره کنیم. مربعی استوار که با اندک توسع می توان آن را مستطیلی کوچک تصور کرد. چه استوار در آسمان تیره میخکوب شده است. مربع تمامیت است و کمال. انسان کامل است، نقشمایهء عروج است و چه ساده است و ممتنع نقش مربع یا مستطیل گونه ای بر فراز آسمان، غرقه در نور سفید. زیر مربع، خطوط با تاش شتابناک قلم مو بر نور سپید، ساده و بی پیرایه. گویی خوشنویسان اصیل کهن اند که مشق عشق می ورزند، صمیمی، ناب و در عین حال محکم و استوار، دراز کشیده بر پهنهء سفید نور.

این خط کشیدن ها به همین سادگی دست نمی دهد، اشراقی است و زر ناب می طلبد. خودت را بکشی، این خط کشیدن ها در پهنهء سفید، فقط کار تکنیک نیست، فراسوی تکنیک، چیز دیگری است که فقط کیمیاگر می تواند دریابد تا خاک را به زر تبدیل کند، چیز دیگری می طلبد که در جان خط کشنده و در هزار توی روح او نهفته است.

نصرالهی این خطوط رازگونه را بر مربع یا لوزی چرخانی نقش زده که با رنگ های زرد و آبی و صورتی در مربع های کوچک همنشین اند. این مربع های کوچک رنگارنگ همان آدم ها هستند که یکی دو دههء پیش در تابلوهای او پر رنک بوده اند و دیگر رنگ باخته اند. نصرالهی هر سال و هر روز انتزاعی تر می شود (فرآیند سپهری را  به شکلی دیگر در واژه و رنگ طی می کند) . از تصویرگری طبیعت به انسان می رسد و از انسان فراتر می رود و به تمثال های اساطیری رو می آورد و همهء تمثال ها در ناخودآگاه او به مربع، مستطیل، دایره، لوزی یا بیضی بدل شده و دیری نمی گذرد که همهء خطوط او به نقطه بدل می گردد و همهء رنگ ها به صورت یکی دو رنگ اصلی – شاید نور و ظلمت، سپید وسیاه – در می آیند. این عروج است یا هبوط؟ عروج در گل های صورتی است و هبوط ماه ظلمانی است. زمین عروج کرده و آسمان هبوط!

این ذهن اساطیری هنرمند است که سال ها در اسطوره زیسته و خود اسطوره می شود. چه زبان و عملش یکی است ، یکی در دیگری نفوذ کرده و هر چه می گذرد، زلال تر می شود. نصرالهی دیگر شاخ گاوهای باغ اساطیری و سیاهکاری های تلخش  را رها کرده  و به نقطه و خط و پاره های نور چسبیده است. از این رو تلخی ها و زمختی هایش به شیرینی و نرمش تبدیل می شود. رنگ و نور وقتی زلال می شود که عمق روح و جان رنگ پرداز و نورپرداز صافی شود و از آزمون های صعب بگذرد و غرقه در زلالی ناب، حلاوت و طربناکی نور و رنگ را – به دور از هیاهو و روشنفکربازی  رایج – در فضا پخش کند، چنان که تابلوی "عروج و هبوط" بی سرخاب و سفیداب ، طنازی می کند.

+   علی ; ۱٠:٥٤ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٥/۸/٢

design by macromediax ; Powered by PersianBlog.ir
/div