اسطوره و شعر

والاس استیونس

والاس استیونس

 

علی ثباتی
ماخذ: سایت وازنا

نگاهی به جهان ِ شعری

والاس استیونس

 

پیش انگاشته های قوام یافته ی ما، بسی سخت، مانع مان می شود که حتی برای لحظه ای تصور کنیم مردی فربه با سری تاس و کت و شلواری همه کس پوش و متداول، مصداقی نوعی از یک شهروند نمونه ی جامعه ی سرمایه داری، که در یک شرکت بیمه واقع در کانکتیکات، هر روز ساعت ها پشت یک میز می نشیند و به امور مُوکلان شرکت رسیدگی می کند، با حوصله ای مکانیکی درخواست نامه ها  و شرح اسنادها و اوراقی از این دست را می خواند و امضاء می کند و به این سبک و سیاق عمر را تا واپسین روز می گذراند، انسانی باشد با زبانی مکاشفه گر و ژرفاکاو که در اشعارش انگاره ها و تعابیری بیافریند که نه پیش و نه پس از او کسی حتی به فکرش هم خطور نکرده باشد که امکان می داشته است شخصی بتواند چنین شعرهایی بسراید و چنان تصاویری بیافریند که به ناگزیر، و از فرطِ بی همتایی، تا همیشه در ذهن و یاد آدمی بنشینند و بمانند و همچنین، با چنان ابهام و ایهامی از جهان ِ ذهن سخن بگوید که عملا ً خواننده هرگز نتواند ذهنیت پیشین خود در باره ی اموری همچون "واقعیت" و "خیال" را از دستبرد و استیلای سروده های وی دور و در امان نگاه دارد و از پس خواندن شعرهای وی طبع و پسندش، حتی ورای ِ آن، درک و دریافتش از مفهوم "امر زیبا" و "چونی و چیستی ِ زیبایی" جاودانه دیگرگون شود١. و به راستی که این گونه است والاس استیونس ... به همان میزان که هیبت ِ او با اقلیم ها و عرصه های شعری اش فرق دارد، شعر او نیز با نمونه های هم دوران ِ خود در آمریکا و انگلستان متفاوت است. در شعر او، سخن از ابرهایی است که برفراز دریا مانند انواع شکلات ها در حرکتند، و سخن از خدایانی است که با حسادت به بازوی برهنه ی زنان ِ زمینی می نگرند، و سخن از آدم برفی ای است که سرمای نیستی را با "ذهنی زمستانی" و نگاهی خیره و خالی می نگرد، و سخن از دریایی است که "آستین های تهی اش را می تکاند" و "خروشی پیوسته پدید می آورد" که آدمی را با آن نه آشنایی است و نه به درون آن راهی، و سخن از خواننده ای است که کتاب می شود و شبی که تابستان، و سخن از نخلی است که "در انتهای ذهن، در فراسوی ِ آخرین اندیشه بر می خیزد. "

 

 

در شعر او زبان، رازآمیز و بُهت آور، میان تخیل و واقعیت نوسان می کند، میان هستی و مرگ، میان لذت ِ بستنی خوردن و حضور یافتن بر بالین یک پیرزن تازه فوت شده و آماده ی تدفین، میان یک جام شیشه ای که از درون آن بر فراز تپه ای در ایالت ِ تِنِسی در آمریکا، به جهان نگاه می کنی و جهانی که گرداگرد همان جام تو را محصور می کند، میان ملحفه هایی سفید که خانه را نیم شب تسخیر می کنند و خواب هایی ارغوانی رنگ که از ذهن پریشان دریانوردی فرتوت و مست می گذرند... و این نوسان گری چنان شعرها را پیش می برد که هر چه بازمی گردی و بازمی خوانی، دیگر میان این همه، هیچ تمایزی به چشم نمی خورد، و به واقع، با زبانی مواجه می شوی که در آن همه چیز به سوی ِ یکدیگر می گرایند و درهم می آمیزند و دیگر، بیرون از این پیوستگی، جایی برای تمایز و افتراق باقی نمی ماند.

 

 

باری، استیونس (١٩۵۵-۱٨٧٩) برنده ی جایزه ی پولیتزر سال ١٩۴۵، شاعری که بیشتر زندگی اش جز در محافل ادبی و در نزد ِ مخاطبان خاص ناشناخته بود و تنها در اواخر عمر و پس از مرگ، اشعارش از اعتباری شایسته ی منزلت هنری حقیقی ِ شان بهره مند شدند. دو سه سالی می شود که والاس استیونس در ایران مرکز توجه اهل شعر و ادبیات شده است و نشریه ای نیست که در آن ترجمه ای از اشعار وی به چشم نخورد۲ – برای مثال، فصلنامه ی شعر "زنده رود"، مجله ی هنری گلستانه، وبگاه ادبی جن و پری، وبگاه ادبی دیگران و بسیاری دیگر. بی شک، برخی از بهترین نمونه های شعر استیونس - و به حتم بهترین ترجمه های اشعارش - را باید در "کتاب ِ شاعران" و میان ِ ترجمه های مراد فرهادپور و یوسف اباذری بازجُست. افزون بر این، باید در همان اثر روشنگر بهترین کلیدها و مدخل های انتقادی را برای فهم شعرهای عموما ً هم-گوهر (identical) او سراغ کرد. در خوانش شعر "آدم – برفی" (The Snow Man) – که یکی از معروف ترین اشعار اوست – فرهادپور چنین می نویسد:

 

 

"اگر نگاه پدیدارشناسانه را دنبال کنیم می توان شعر استیونس را بر پایه ی محل تلاقی واقعیت و خیال تحلیل کرد، منتها دقیقا ً وقتی از نگاه پدیدارشناسی به موضوع نگاه می کنیم شاید درست تر آن باشد که برای فرارفتن از تقابل سنتی عین و ذهن از تلاقی دو مفهوم صحبت کنیم یعنی خیال واقعیت و واقعیت خیال؛ و بحث خود را بر پایه ی این دو مفهوم بنا کنیم و البته از آنجا که خود ِ پدیدارشناسی مبتنی بر این فرض است که خود ما از طریق ذهنمان این جهان را می سازیم، شاید بد نباشد به این موضوع اشاره شود که ریشه ی واژه ی شعر (poetry) در زبان های لاتین به واژه ی یونانی پوئسیس (poesis) برمی گردد که به معنای ساختن و صناعت است. از این منظر ارتباط شعر و پدیدارشناسی کاملا ً آشکار می شود چراکه پدیدارشناسی ساخته شدن جهان توسط شعر را بررسی می کند و این ساخته شدن خواه ناخواه حالت پوئتیک دارد؛ یعنی از آغاز به شعر پیوند خورده است..." (کتاب شاعران، ص ١٣٣)

 

 

این مسئله ی تلاقی واقعیت و خیال و هم – گوهر بودن شاخته شدگی و شعریّت در بسیاری از اشعار استیونس نمود روشن دارد. اگرچه شعر از دل ِ تخیل به در می آید، تخیل نیز به نحوی در درونه ی شعر شکل می گیرد. در شعری به نام ِ "بر شعر مدرن" ٣ ، توصیفی این گونه از شعر به دست می دهد:

 

 

"شعر ِ ذهن در تکاپوی یافتن آن چه تکافو کند.

همیشه ناچار نبوده بیابد: صحنه فراهم بود و تکرار می کرد

آن چه را که در متن نمایش آمده بود.

سپس نمایش دگرگونه شد.

گذشته اش یک تحفه بود.

باید زنده باشد تا کلام مناسب را به دست آورد،

باید رویارو شود با مردان عصر و دیدار کند

با زنان عصر. باید به جنگ بیندیشد

و باید بیابد آن چه را که تکافو می کند.

باید صحنه ای نو به پا کند. باید بر آن صحنه باشد

و همچون بازیگری سیری ناپذیر

با تأمل و تأنی سخنانی بگوید که در گوش

در ظریف ترین گوش ِ ذهن، تکرار کند

درست آن چه را که خود می خواهد بشنود

که به صدای آن، شنوندگانی ناپیدا گوش می سپارند.

نه به نمایش، بل به خود [شعر] که بیان می شود..."  ۴

 

 

The poem of the mind in the act of finding

What will suffice. It has not always had

To find: the scene was set; it repeated what

Was in the script.

                               Then the theatre was changed

To something else. Its past was a souvenir.

 

 

It has to be living, to learn the speech of the place.

It has to face the men of the time and to meet

The women of the time. It has to think about war

And it has to find what will suffice. It has

To construct a new stage. It has to be on that stage,

And, like an insatiable actor, slowly and

With meditation, speak words that in the ear,

In the delicatest ear of the mind, repeat,

Exactly, that which it wants to hear, at the sound

Of which, an invisible audience listens,

Not to the play, but to itself,

 

 

همان طور که از متن شعر برمی آید، شعر هم بر صحنه ای می باید حضور یابد که از پیش و به شکلی آغازینه وجود داشته است (یعنی حضور واقعیت) ۵ و درعین حال، باید صحنه ای نو بنا کند و ناآشکاره در آن به بازیگری بپردازد (یعنی کارکرد خیال).

 

 

به علاوه، شعر می باید در "گوش ِ ذهن" سخنی را تکرار کند، اما نه از مرتبه و منظری متعالی و دگرجهانی، بلکه از درون خود ِ شعر که خود چیزی نیست مگر حضوری مُکرر بر صحنه ای که پیش از این همواره بوده است، و باز این صحنه خود چیزی نیست مگر صحنه ای که شعر از پیش بنا نهاده بوده است (گویی دوآیینه را رو به روی هم قرار داده باشند، نه برای واقعیت و نه برای خیال، برای ِ هیچکدام تقدمی متصور نتوان شد.) در ادامه، صحبت از شنوندگانی است ناپیدا و جویای ِ شنیدن و دیدن، ولی شنیدن ِ "خود شعر" و نه متن نمایش اش، و نیز دیدن "خود ِ شعر" نه بازیگری اش. از سوی دیگر، شعر نیز مانند جوینده ای سیری ناپذیر به غیر از چیزی که خود می خواهد بشنود، سخنی نمی گوید. به تعبیری، شعر به صحنه ای که بر آن ظاهر شده است محدود می ماند ولی صحنه نیز، به صورتی متناقض نما، محدود به حضور شعر می شود. گویی بین صحنه و شعر رابطه ای دیالکتیک برقرار است، مختوم به نوعی این-همانی (identity). نباید از نظر دور داشت که "شعر مدرن" در این اثر به مثابه ی سنتزی تاریخی و نشأت گرفته از کنش متقابل شعر و بافتار ِ (context) پیرامون اش ترسیم شده است. ولی این رابطه، در اصل، نه به یک سنتز بلکه به تناقضی (contradiction) می انجامد یا، به بیان بهتر، با یک تناقض، به مثابه ی شرطی درونی آغاز می کند. در همین راستا می توان به اسلاووی ژیژک اشاره کرد که گفته است: "تناقض شرط درونی هر این-همانی است." ۶

 

 

علاوه بر این، نظرداشتن به آنچه که محسوس است و لمس می شود در شماری از شعرهای استیونس ورود و نمودی عیان دارد. همان طور که فرهادپور تأکید می کند:

 

 

"با توجه به همین بحث ها است که وقتی استیونس از "واقعیت خیال" صحبت می کند، دقیقا ً به جنبه ی واقعی و انضمامی و جسمانی تخیل و خیال اشاره دارد. در یکی از اشعار معروفش به نام زیباشناسی شرّ  این جمله را می خوانیم:

 

 

زندگی نکردن در جهانی جسمانی، بزرگ ترین فقر است." ٧

 

 

به عنوان نمونه، در شعر "امپراتور بستنی"، که از دو بندِ هشت سطری با طرح قافیه هایی (rhyme scheme) مشخص و فقط در دو سطر آخر هر بند تشکیل یافته است، در ابتدا با پرکردن ِ فنجان هایی از بستنی، پیچیدن سیگار، دختران خدمتکاری در آیند و روند، پسرانی که گل هایی را پیچیده در روزنامه های ماه گذشته می آورند رو به رو هستیم؛ و نیز تأکید بر این مسئله که "تنها امپراتور، امپراتور بستنی است." در بند دوم، مشخص می شود که شعر مراسم ِ درگذشت زنی سالخورده را تصویر می کند. و اثر با اشاره به پاهای سفت و پینه بسته ی زن که از زیر روانداز بیرون زنده است و با تکرار همان سطر ِ "تنها امپراتور، امپراتور بستنی است" پایان می گیرد.

 

 

اما مسئله اینجا است که استیونس از کلماتی مشخص با دلالت های جنسی و شهوانی استفاده می کند و از رهگذر آنها پاهای زن، دختران خدمتکار و قالب بستنی ها را وصف می نماید ۸. و در بند اول با عبارتی نامتعارف از لحاظِ  نحوی می گوید: "بگذار بودن ِ بودن باشد آخرپرده ی حضور" که به نحوی می توان گفت تأکیدورزی بر امر ملموس و حسی است در تقابل با مفهوم انتزاعی مرگ. می توان گفت که استیونس با نگاهی اپیکوری به مسئله ی مرگ می نگرد. و در واقع می خواهد نقش ِ اضطراب آفرین مرگ در آگاهی انسان را به چالش بکشد. فرناندو سَوَتِر می گوید:

 

 

"اپیکور، فیلسوف یونانی، در نامه ای به مناسئوس سعی می کند به ما بقبولاند که مرگ برای کسانی که درباره ی آن تأمل می کنند چیز ترسناکی نیست. اما، صرف نظر از این موضوع، در خود مرگ هیچ چیز ترسناکی وجود ندارد: ماهیت ِ مرگ باعث می شود که ما و مرگ هیچ گاه همبودی (coexist) نداشته باشیم، زیرا مادام که ما زنده ایم، مرگ حضور ندارد، و وقتی مرگ وارد می شود، ما حضور نداریم. از دیدگاه اپیکور، نکته ی اصلی آن است که ما گرچه بی تردید می میریم، هیچ گاه مرده نیستیم. آنچه می تواند ترسناک باشد آگاه باقی ماندن نسبت به مرگ است، نوعی حضور داشتن در حالی که می دانیم درگذشته ایم، که البته پوچ و باطل نماست." ٩

 

در اینجا نیز استیونس بر نقش باختگی ِ مرگ در آگاهی و حضور مشخص ِ لذت و امر ملموس در تقابل با آن تأکید می کند. مضاف بر این، آیا "تخیل" در این شعر از دل ِ واقعیت مرگ و توقف هستی، لذات ِ ملموس و تداوم زندگی را بیرون نمی کشد (شکل سیگار، بستنی ها، دخترکان هرجایی و پاهای "راست شده ی" جنازه زن)، و در همان حال از دل ِ لذت مندی ِ ملموس زندگی، واقعیت مرگ رخ نمی نماید (باز تصویر پاهای ِ جسد که بیرون مانده است و از سکوت و سردی زن حکایت می کند)  به این ترتیب، حقیقتا ً نمی توان بین آن چه که دیده می شود و آن چه لمس می گردد تمایز روشن و متعینی را نشان داد. 

 

 

ترجمه و متن اصلی شعر:

 

 

امپراتور ِ بستنی

 

 

سیگارپیچ ِ سیگارهای کلفت رو خبرکن

یک هیکل درشتش رو، و خوب بگو به هم بزنه

توی آشپرخونه فنجونای ِ سرشیر مَحشر حَشری کننده رو

بذار کارگرای سلیطه با اون شلیطه های

همیشه از سر عادت به پاشون

فسّ و فسّ و شیطنت کنن وُ بذار پسرها

گل ها رو لای ِ روزنامه های ماه ِ پیش بیارن

بگذار بودن ِ بودن باشد آخرپرده ی حضور

که امپراتور ِ بستنی است تنها امپراتور

 

 

از جامه دان ِ چوب از چوب ِ کاجی

که سه تا دستگیره ی شیشه ای کم داره، اون ملافه رو دربیار

که یه روزگاری این زنه روش

کبوترای دُم چتری می دوخته

و یه جوری که بیرون نباشه صورتش بندازش روش

پاهای پُرپینه ی راست کرده اش، اگرم بیرون می زنه

می زنه بیرون تا نشون داده باشه، که چقدره سرد شده،

که چقدره مرده-لال

این چراغ هم بذار بذاره روی نور، نور

که امپراتور ِ بستنی است تنها امپراتور

 

 

 

 

The Emperor of Ice-Cream

 

Call the roller of big cigars,
The muscular one, and bid him whip
In kitchen cups concupiscent curds.
Let the wenches dawdle in such dress
As they are used to wear, and let the boys
Bring flowers in last month's newspapers.
Let be be finale of seem.
The only emperor is the emperor of ice-cream.

Take from the dresser of deal,
Lacking the three glass knobs, that sheet
On which she embroidered fantails once
And spread it so as to cover her face.
If her horny feet protrude, they come
To show how cold she is, and dumb.
Let the lamp affix its beam.
The only emperor is the emperor of ice-cream.

 

 

به هرشکل، چنین تمایلی به درآمیختن واقعیت و خیال در کنار سلبِ قطعیت از مدلول های مشخص، تحلیل بردن تمایزهای پذیرفته شده در طی ِ روند شکل گیری متن و خودبسنده جلوه دادن متن شعری و تأکیر بر متنیّت (textuality) آن از مؤلفه هایی است که در شماری از مهمترین اشعار استیونس جلوه ای مشخص دارد. وی خود در شعر "حواشی ای بر خیالی والاتر" (Notes Toward a Supreme Fiction) می گوید:

 

 

شروع کن، جوانک یونانی، با دریافتن ِ ایده ی

این ابداع، این عالم ِ ابداعی،

ایده ی درنیافتنی ِ خورشید.

 

 

تو می باید جاهله مردی شوی از نو

و با چشمی جاهلانه خورشید را بنگری از نو

و خورشید را آشکارا در ایده ی آن ببینی.

+   علی ; ۱۱:٠٠ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٦/۳/۱٤

design by macromediax ; Powered by PersianBlog.ir
/div